مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
زنـدان صبـر بود و هـوای رضای او شوقش کشیده بود به خلوت سرای او زندان نبود! چاه پُر از کینه بود و بس زنـدهبـهگـور کـردن آئـیـنه بود و بس زندان نبود! یک قفـس زیر خاک بود هر کس نفس نداشت در آنجا هلاک بود زندان نبود! کرب و بلای دوباره بود یک قـتـلگـاهِ مـخـفیِ پُـر استعـاره بود زندان نبـود! یـوسـف در بین چاه بود زنـدان نبـود! گـودی یک قـتـلگـاه بود زنـجـیـر بود و آیـنـه بـود و نگـاه بود تصویر هر چه بود، کـبود و سیاه بود زنـجـیر را به گـردن آئـیـنـه بـسـتهاند صحن و سرای آینه را هم شکـستهاند دیـگـر کـسـی به نـور کـنـایه نمیزند شــلاق روی صـورت آیــه نـمـیزنـد میخـواسـتـند ظـلـم به آل عـلی کـنـند میخواستند روز و شبش را یکی کنند هر کس که میرسید در آنجا ادب نداشت جز ناسزا کلام خوشی روی لب نداشت زندان نـبود! روضـۀ گـودال یـار بود هر شب برای عمۀ خود بیقـرار بود حرف از اسارت و غل و زنجیر یار بود زینب مـیـان جـمـعـیـت نـیـزهدار بـود در شهر شام، غیرت و شرم و حیا نبود زنـدان بـرای دخـتـر زهـرا روا نـبود |